حكيم قاينى

12

رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى

حال به خواب اندر مشاهده نرفته بودى و كسى گفتى كه از غيب آگاهى دادن به خواب و بيدارى رواست ، شنوا را عجب از آنكه به خواب از غيب آگاهى توان داد بيشتر بودى از آنكه گوينده گفتى كه به بيدارى از غيب آگاهى توان داد ، چه آن كس كه زيرك بود داند كه آنگاه كه كامل و توانا از كارى باز ماند ناقص و ناتوان بر آن اقدام نتواند نمود ، و چون ناقص و ناتوان بدان اقدام نمايد و از آن فعل متمكن باشد توانا آن را آسان بكند و بر آن فعل بىدشوارى اقدام نمايد . و چون به خواب اندر از مغيبات خبر توان داد ، به بيدارى نيز آگاهى از غيب روا باشد ، مگر آنكه مانعى بود كه از آن نفس را باز دارد ، چون مشغول شدن به محسوسات و باز پرداختن از معقولات . و ليكن اين مانع را زايل توان كرد به رياضت كشيدن و دل از محسوسات برگرفتن و به عالم بالا پرداختن و به غير ايزد التفات نكردن و نفس اماره و لوامه را مغلوب و محكوم نفس مطمئنه گردانيدن . و شرح اين رياضت از آنان كه به مرتبهء عرفان رسيده باشند باز بايد پرسيد ، كه ما را از آن بر سبيل مشاهده خبرى نيست ، و قصاراى گفتار ما بيان جواز ظهور و امكان وقوع اين است . و آنچه در اين باب تا اينجا شرح داده شد بر سبيل تجربه و تسامع بود . و اكنون با سر برهان حكمى شويم و سخن از آن در پيونديم و گوييم كه حكيم بزرگ أرسطو طاليس به كتاب ما بعد الطبيعة روشن كرده كه صور همهء آنچه به زير عقول اندر است و معلول است مر عقول را ، از نفوس سماويه و مواد و صور ايشان و حركات و اوضاع اجرام سماوي و مواد عناصر و صور ايشان و أنواع تركيبات كه از اخشيجان پديدار آيد از معادن و نبات و جانور ، از طبايع كليات تا افراد و جزئيات ، تا آنگاه كه به نفوس انسانى كه به ذوات خويش از آميختن مادة مجرد است ، از آن نفس كه به حيوان متصل است و ابتداى انسانيت از اوست تا آن نفس كه به عقل فعال متصل گردد و انتهاى مرتبهء انسانيت آنجاست و عقل و عاقل و معقول در آنجا متحد شوند ، در ذات عقول مرتسم و منطبع